post-admission notes 1
-
تاریخ: 1399/1/20 ساعت: 20:41
احتمالاُ کسی الان تصور نمیتونه بکنه که من، درحالیکه پذیرش و بورسیهی فولفاندم از آکسفورد اومده، دارم به این فکر میکنم که زندگی چقدر سخته، چقدر ناامیدم، و چقدر ایمان دارم به رنج بیانتهایی که خواهم کشید. اگر تروماهای بیشتری داشتم یا شخصیت یکم متفاوتی، بیشک خودکشی میکردم.
post-admission notes 2
-
تاریخ: 1399/1/20 ساعت: 20:41
از مهمترین مزیتهای آکسفورد در حال حاضر بهنظرم tutorialه. یه چیزی شبیه بحثایی که با قائم میکنیم. اینکه فقط خودتی و استادت و میشه با هر سرعتی پیش رفت و سر هر چیزی مکث کرد و چیزای روشن رو گذاشت کنار خیلی خوشحالکنندهست.
post-admission notes 3
-
تاریخ: 1399/1/20 ساعت: 20:41
س. استثنائاً توییترش باز بود. رفتم توییتهاش رو خوندم تا رسیدم به چند روز قبل از پروازش. به دردی که کشیده بود فکر کردم، به ظلمی که بهش شده بود و به وحشتناکی حال روزهای بعد از کنسل شدنِ ویزاش. براش خیل
Exhaustion
-
تاریخ: 1398/12/7 ساعت: 15:21
Knowing in every fiber of your being that you were meant to do this... but having no clue how to make it happen? That feeling almost ate me alive.
لبخند عمیق
-
تاریخ: 1398/12/7 ساعت: 15:21
درسته که فقط شورتلیست شدهام، امّا آه! آه! اگه عاشقت نبودم اگه عاشقت نبودم اگه عاشقت نبودم اگه عاشقت نبودم اگه عاشقت نبودم اگه عاشقت نبودم پا نمیداد این ترانه نازنینم!
دور از پلاستیک و کاردای فلزی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:56
از «الآن زندهم، بیستودو ساله دقیق؛ همه چی برام علامت سؤاله همین» رسیدهم به «تولّدمه، سلامتی پدرم که برد منو نوک قلّه هل داد که بپرم، قول داد که پسرم شک نکن یه ذرهم یه روزی میآد میگی من از همه اینا بهترم» و خیلی بابتش خوشحالم. پ.ن. شب تولدم رو ناخواسته به ابتذال فرهنگی گذروندم و این شد که تصمیم گرفتم...
کنکور ارشد
-
تاریخ: 1398/3/31 ساعت: 9:10
کنکورمو بد دادم. خیلی. حالم همون حال روزای مرحله دوه. همونقد بیحال و ناامید و ناراحت. با این فرق که الآن واقعاً معلوم نیست چی بشه، من که پلنبی بوده برام کنکور! ولی مثل اون روزا نیست که بدونم اگر نشه
بعد از ۵ سال
-
تاریخ: 1398/3/16 ساعت: 5:30
پنج سال از اون روزها که فکر میکردم دیگه تموم خواهد شد میگذره و من امشب به این نتیجه رسیدم که دارم در برابر فشارهای مامان و بابام کم میآرم. باورم نمیشه بعد پنج سال، اونم چنین پنج سالی، هنوز شب باید شام زهرم شه چون بابام معتقده من بدبخت میشم اگر اپلای نکنم و راهی که میرم رو به تباهیه. واقعاً دارم کم م...
بعد چهار روز فکر کردن
-
تاریخ: 1398/3/16 ساعت: 5:30
So fuck that little mouse*, cause I’m an albatroaz. * “mus” means vagina in Swedish
I’m blessed
-
تاریخ: 1398/3/16 ساعت: 5:30
Maybe it’s all about not longing for a tu ing point, because it’s already the way it should be.
la vie devant soi
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 20:16
نشستهام توی کتابخونه. بسیار خستهم، هم اونقدری که باید نخوابیدهم و هم کارهایی که کردهم از صبح خیلی انرژیبر بودهن. صبح یک لیوان شیر خوردهم () و ناهار نهچندان خوشمزهای اینجا و یکی-دو ساعت دیگه ش
I'm bleeding out for you
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 20:16
ساعت سه و نیم شبه و من چشمام میسوزه انقدر که امشب پشت لپتاپ نشستم. بخشی از کارهای سختم رو تموم کردهم و بخشیش مونده. موهام رو باز کوتاه کوتاه کوتاه کردم امروز و آمادهم که حالم خوب شه و درس بخونم. ح
این جمله از آن فیلم یادم است: «محسن! گازت میگیرما!» قال فراری.
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 20:38
این روزها ریدر را که نگاه میکنم، معمولاً فقط از دو نفر از آشنایان سابقم پست گذاشتهاند، آرمینا و محسن. احتمالاً هیچکدام باخبر نیستند که تنها آدمهای قدیمی زندگی منند که هنوز وبلاگ مینویسند. آرمینا گویا کانادا ارشد میخواند و محسن لابد دانشگاه هنر رشتهای مربوط به سینما و در کافه هم کار میکند. با هیچکدام...
mir fehlen die Worter
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 20:38
چهارشنبههای این ترم دانشگاه خوبند، چون صبح زود بیدار میشوم و میروم از کلانا چایلاتهی بیرونبر میگیرم و نهار و گاتا و توی راه دانشگاه چایلاته میخورم و مینشینم در پژوهش. نمیدانم امّا چطور حقّ این چهارشنبهای که گذشت را ادا کنم. هشت و نیم شده بود هشت و چهل و پنج و صبح نمیتوانست زیباتر از آن باشد.
دانشجوی ادبیات (۱)
-
تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 4:30
If there were no rewards to reapNo loving embrace to see me throughThis tedious path I've chosen hereI certainly would've walked away by nowGo a wait it out If there were no desire to healThe damaged and broken met alongThis tedious path I've chosen hereI certainly would've walked away by now And I ...
محرم من.
-
تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 4:30
کاش چشمامو ببندم و فکر کنم که این چهار روز رو در تهران نگذروندهام؛ بین آهنگهای کلاسیک و درد و رخوت و مقالهای که ازش بیزارم و مهمون و وقتکشی. این چهار روز رو کلات بودهام، دورهزنجیر بابااینا رو دیدهام و خوندن علیرضا رو شنیدهام: گل ای باد صبای کربلایه... قبل شام هیئت اومدهام بیرون که مراسم «دورِ علم» ر...
All I want is to see you in terrible pain
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 3:26
کاش میمردی دخترک. کاش میمردی که هربار «باهوشترین» سعی میکند دلداریام دهد که به تو فکر نکنم، بغض نکنم. کاش میمردی و هیچگاه ردّ پای کثیفت را در زندگیام نمیدیدم، و در زندگی او نیز هم. تو بچه و نادانی و کاری که کردهای تغییری در زندگی من ایجاد نمیکند، امّا هر بار به پستی و رذالتت فکر میکنم و هربار دلداری...
برای ثبت در تاریخ
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 3:26
خودم رو ثابت کردم. مسیر نسبتا سخت و شلوغی رو در شب برای اولین بار خودم نشستم. نه خاموش کردم، نه کسی پشتسرم بوق زد. این اون کاری بود که فکر میکردم ممکنه هرگز نتونم. تونستم و خوشحالم. + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 20:59  توسط ستایش |
درد:
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 3:26
کسی که شاید بیشتر از همه دوستش داشته باشی، قطعا بیشتر از هر کسی از تو نفرت دارد. + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت 0:27  توسط ستایش |
One more light
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 3:26
گمانم تمام امروز را میشد گریست. گرسنه سر صبحی با ر. درمورد او حرف زدن را میشد گریست. نشستن در کتابخانه بیحوصله را میشد گریست. مرور اشتباهات مقاله را میشد گریست. فکر کنم برای اولین بار با ماشین از انقلاب به ونک و آن هم نه تنها را که خوب میشد گریست. ولی از ونک تا خانه را دیگر گمان نمیکنم، مطمئنم. بغض ...