ولی از ونک تا خانه را دیگر گمان نمیکنم، مطمئنم. بغض همانجا که پیادهاش کردم و طول کشید که از ماشینهای بغلی راه بگیرم گلویم را گرفت. شب م. از آن که رفته بود پرسید و خشم در من جمع شد و جمع شد تا اینکه منفجر شدم، خشم آنچه که از مردی دیده بودم که سه سال برایش جان میدادم. و بعد به او فکر کردم که چرا زندگیام را دیگرگون کرده است. و بعد یادآوری بیلیاقتی خودم در نگه داشتن تنها دوستهایم.
هیچوقت دیگر میتوانم کسی را دوست داشته باشم؟ هیچوقت میتوانم کسی را دوست بدارم که بتوانم همیشه دوستش داشته باشم؟ میشود روزی باز خوشحال بود؟ چقدر دیگر کار کردن و کار کردن سرپا نگهم میدارد؟ اصلا وقتی بغض اینطوری خرخرهات را گرفته، کار مگر میتوان کرد؟
و آهنگ جدید لینکینپارک. کاش همین را نیمهشبی میگریستم و تمام میشد.
برچسب:
نویسنده: مهتاب فرهادی